این روزهاکه حال وهوای دلم غم است
"چیزی شبیه عطردل انگیزتوکم است"
قلبم پراز شکوه غم انگیزغصه است
انگارسالهاست که دردل محرم است
کشتی شکسته موج به هرسوی می برد
تک واژه های شعرغم انگیز شبنم است
آواره ام که در به در کوچه ها شدم
آواره ای که بی توشبش رنگ ماتم است
دریای چشم هام پرازموج دیدنت
دریای چشم هام که هرشب پرازغم است
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 16:56  توسط کانون شعر و ادب
|
مرا ببخش اگر از تو بی خبر بودم
درون اتش عشق تو شعله ور بودم
اگرچه موجم وباکی زصخره هایم نیست
اگرچه موج ولیکن چه مختصر بودم!
به شعر گفته ام این بار از توبنویسد
تو هم قبول کن از شاعرت اگربودم
برای تا تو رسیدن نمانده فاصله ای
میان فاصله ها عاشق خطر بودم
چه روزهاکه به یک ارزو دلم خوش بود
میان کوچه عشق تو رهگذربودم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 19:56  توسط کانون شعر و ادب
|
از پس حادثه ها مرگ تو شد آخرین سوژه ی شاعرانه ام
کمترین فایده ی مردن تو بستن دفتر عاشقانه ام
شور شبواژه شبهای سیاه بهترین هدیه به این زمانه ام
گشته ای وصله ناجور غزل کرده ای خارج از این کرانه ام
دفترم تشنه خون است برو دشمن خونی تو ترانه ام
این هم از بخت بد توست شوی هیمه در آتش جاودانه ام
دست بر گوش کن و پا به فرار نشنوی خنده ی بی بهانه ام
شده ام تازه رهای سرخوشی گرم نفرین تو و زمانه ام
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 18:27  توسط کانون شعر و ادب
|
دلم تنگ می شود گاهی برای یک دوستت دارم ساده
برای چند روز مرخصی
برای پیاده روی در باران-زیر یک چتر سفید
برای مصدق را بلندبلند خواندن
برای برف بازی بدون دستکش
برای گفتگوهای جدی کردن-از سینما و موسیقی گرفته تا سیاسی و ورزشی
برای قاه قاه خندیدن
برای تماشای بهار
برای مرور خاطرات دانشگاه
مرور مستانگی هایمان
برای غذاهای دانشگاه
دلم گاهی چنان پر می شود که اضافه هایش از چشمهایم می آید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت 23:3  توسط کانون شعر و ادب
|
کارگاه داستان : ۱۲-۱۰
کارگاه شعر : ۱۴-۱۲
شنبه ها
مرکز ۳
کلاس : ۳۲۷
دانشگاه پیام نور قم (شعبه شاه سید علی)
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 11:30  توسط کانون شعر و ادب
شوری زبان شعر مرا وا نموده است
ایزد جنین دفترم عیسی نموده است
سرماتمام پنجره راخیس واژه کرد
آن سوی شیشه هاغزلی ها نموده است
از دور یک تبلور رویاست گیسویت
تاج شهی که سلسله برپانموده است
اینبار باتلاطم احساس گم شدست
شرمی که درسکوت توماوا نموده است
شبواژه گشته است لگدمال وبایدش
سوزدچراکه عشق توحاشانموده است
دیدی که رنج واژه دروغی بزرگ بود
حالا غزل ببین که چه غوغا نموده است
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 21:29  توسط کانون شعر و ادب
|
دیروز؛
بر پشت دیوار عقلم
نالههای احساس را شنیدم
میگریید و میسوزید
میخروشید و مینالید
عقل من آگاه است
از نالههای احساس
از ناآگاهیهای احساس
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 23:33  توسط کانون شعر و ادب
|
(آسمان)
من در یک نگاه
آرامش درونم را کامل می کنم
هر چه تو داری
خالی از دریای رنگ است
آبی تو
دست نیافتنی است...
(آرزو)
امروز بعد از کلاس
به آرزوی کوچکی فکر کردم
تنها
دلم می خواست
روی جدول کنار خیابان
قدم بزنم
اما
با حرکت ماشینی به طرفم
آرزویم نابود شد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 10:20  توسط کانون شعر و ادب
|
شعر ۱:
آهای!
مرا نترسان
از ان مترسک
مترسک لرزان
جوجه هایم مرا می خوانند
من به هر مزرعه
سر زده می افتم
تخمه ای ، بذر کدوئی
می برم تا لانه
باز می گردم...
شعر ۲:
سیس!
گوش کن
صدای خاطره هایمان را
اگر آشنا نیست ، پس نگاه کن
حتما تابلو خاطره ها را خواهی دید
که چه بی هوا و چگونه
مثل پسرکان فضول ، سر از جمعیت خرت و پرت های انباری ذهن بیرون آمده
تو هر چقدر روی بر می گردانی
و هر چقدر دورتر می شوی
تنها تر
آرامتر
می توانی نگاه خاطره ها را ببینی
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 14:27  توسط کانون شعر و ادب
|
غمِ تو دارم و از هجرِ تو خونینجگرم
در پیِ دیدنِ تو روز و شبان میسپرم
عاشقی شد همه دردی و غم و رنج و بلا
(پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم)
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 15:36  توسط کانون شعر و ادب
|
اینکه من حسودم داستان جدیدی نیست!
من حسودیام میشود!
من عجیب حسودیام میشود! به هرکس که توبه آن نگاه میکنی
به دستان هرکس که دستان تورا میگیرند!
به قاب تلويزیون و لب تابت که ساعتها بدون آنکه حتی پلک بزنی خیره خیره نگاهشان میکنی!
به باران که تورا میبوسد
به خورشید که به تومیتابد
به خیابانها که تو بر آنها قدم میگذاری!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:39  توسط کانون شعر و ادب
|
شنبه ها
کلاس داستان : ۱۴-۱۲
کلاس شعر : ۱۶-۱۴
مرکز ۳
سال نو مبارک...
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 23:48  توسط کانون شعر و ادب
|
کنار پنجره بودم
قاب چشمانت روشن شد
خورشید از رو رفت
داد زدی
داد زدم
تا صبح کنار پنجره و قاب چشمانت روشن
آن قدر قد کشیدی
که تا پنجره آمدی
قاب خیس چشمانم را بوسیدی
و من پیراهن آبیت را هر شب می بویم
و کنار پنجره می مانم
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:34  توسط کانون شعر و ادب
|
کارگاه شعر خوانی::::شنبه ها::::ساعت : ۱۴-۱۲
کارگاه داستان خوانی::::دوشنبه ها::::ساعت : ۱۴-۱۲
مکان : دانشگاه پیام نور قم::::مرکز ۲
شمارۀ کلاس متعاقبا اعلام خواهد شد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 17:17  توسط کانون شعر و ادب
|